تبلیغات
...و اینک اما
...و اینک اما

گوشه ای خلوت برای شاعران آب و آیینه

و این هم غزلی از مرتضی طوسی

پنجشنبه 30 مهر 1388

رقص مهتاب توی حوض حیاط.عشق بازی برگها باباد

بیدها لیلیانه در تب و تاب.سروها از جنونشان دلشاد

 

پلکهایم عجیب سنگین شد. خواستم تا همیشه بسته شوند

ناگهان دیدمت که میآیی و دهانم که پر شد از فریاد

 

روبه رو رخ به رخ تورا دیدم.وسوسه از تن تو جاری شد

روی لبهات سرخی گیلاس زیر لب ذکر هرچه بادا باد

 

ناز انگشتهای لاکی تو!روبه روی نگاه خاکی من

مار بازوت گرد گردن من!باز چشمت به چشمهام افتاد

 

حلقه بازوت تنگتر شد و سینه ات را به سینه ام چسباند

ناگزیر از تو بوسه دزدیدم آخرش "ع ش ق"کار دستم داد

***

قلمم هی تپید از هیجان قلبم از انتظار خون شد و

"آیریلیق قورخوسی منی بورودی"وخداحافظ اتفاق افتاد

 

خواستم"مرتضی"بمیرد که توی من مرد دیگری باشد

صورتک داشتم به چهره ولی به همه روی سگ نشان می داد

 

صبح وقتی خروسخوان می شد ماه در حوض خانه جان می کند.



فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها