تبلیغات
...و اینک اما - داستان
...و اینک اما

گوشه ای خلوت برای شاعران آب و آیینه

داستان

چهارشنبه 4 دی 1387

 فاطمه منوچهری هستم متولد سال هفتاد مقطع پیش دانشگاهی  پنج ساله دارم مینویسم و سه ساله به طور جدی شعر میگم اولین قدم هام رو با کانون پرورش فکری برداشتم و توی کلاسای کارگاه شعر و داستانشون شرکت کردم دو سال هم هست که تاتر کار میکنم  و نمایشنامه  مینویسم. با انجمن  ادبی استاد شهریار هم خیلی اتفاقی آشنا شدم  و حدود  شش ماهه که سه شنبه هارو میشناسم.

... !

گونه اش را به شیشه ی پنجره ی اتوبوس چسباند و برای لحظه ای به جوی آب کثیف خیره شد.حس کرد نفسش دیگر بالا نمی آید. صدای نق نق بچه ها هنوز توی گوشهایش زنگ می خورد. انگشت سبابه اش را روی گوشش گذاشت و چشمهایش را بست. اتوبوس که به راه افتاد باز هم حالت تهوع به سراغش آمد. دستش را روی برجستگی شکمش گذاشت و پای راستش را  محکم به زمین فشار داد. حس کرد کفهایش تنگ تر شده اند. دلش      می خواست کفش هایش را از پا بکند و از پنجره ی اتوبوس بیرون بیاندازد. دستی روی شانه اش جنبید.

- حالتون خوب نیست؟ با شمام!

سربرگرداند. فکر کرد زن میانسالی که کنارش نشسته دارد مثل جغد نگاهش می کند و مدام پلک می زند.

کمی سرجایش جا به جا شد. عرق روی پیشانی اش را با انگشت های داغش پاک کرد و زبانش را روی لبهای رنگ پریده اش کشید و گفت : نه چیزیم نیست!

بعد از چند دقیقه بار دیگر سرش گیج خورد. فوراً به چرم کثیف و رنگ و رو رفته ی صندلی چنگ انداخت حس کرد چیزی در درون معده اش دارد می جوشد و تقلّا می کند تا خودش را به دهانش برساند. انگشت هایش را روی شکمش فشار داد و سرش را به پایین خم کرد. صدای نق زدن بچه هنوز داشت توی گوشش می پیچید.

- چته خانوم چیزیت شده؟

- از وقتی سوار شده بد جوری داره به خودش می پیچه!

- به من گفت چیزیم نیست! آهای آقای راننده نگه دار! حال این بنده خدا خوش نیست. آخرین جمله را که شنید حس کرد همه ی دل پیچه ها گرمای تنش به همراه آبی که از دهانش خارج شد و کف اتوبوس را خیس کرد ، از بدنش بیرون رفته.

حامد عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و یخ های ریز را درون لیوان آب پرتقال ریخت و فوراً لیوان را جلوی دهان شبنم گرفت : این یکی رم به خاطر من بخور خوب؟

شبنم سرش را عقب تر برد و توی لیوان را نگاه کرد : ای وای ترکیدم! چقدر آب پرتقال به خدا دیگه دارم بالا میارم.

حامد لیوان را روی لبهای شبنم چسباند. شبنم حس کرد خنکی یخ های توی لیوان از لابه لای لبهایش عبور کرد و با حالتی دلپذیر توی دهانش پیچید. کمی از آب پرتقال را که خورد تازه چشمش به چشمهای حامد افتاد که مستقیماً روی شکمش زوم شده بودند.

- حامد خیلی بد ریخت شده ام؟

حامد برگشت چشمهایش برقی زد و با همان شیطنت همیشگی گفت : اتفاقاً خوش هیکل تر شدی تازه این جوجه ام که تشریف فرما شن دقیقاً عین بشکه ی نفت می شی!

شبنم اخم کرد و لیوان آب پرتقال را روی میز کوبید : خیلی بد جنسی!

حامد بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت تا این بار برای شبنم میوه پوست بکند!

دانه های عرق از لابه لای موهای رنگ خورده اش سر خوردند و پیشانی اش را خیس کردند. بار دیگر نگاهی به

دیوارهای کثیف اتاق انداخت حس کرد آنجا فقط اوست که زیادی است. پای راستش را محکم به زمین چسباند         و دست روی شکمش گذاشت. صدای نق زدن بچه قطع شده بود. دردی از توی بینی اش پیچید و به دندانهایش رسید. سرش را به دیوار گچی که هرآن ممکن بود بریزد چسباند. فریبا خانوم از توی اتاق بغلی بیرون آمد. در حالیکه هیکل باریک و بلندش را مدام ازاین اتاق به آن اتاق می کشاند زیر لب با خودش حرف می زد و فحش میداد و دنبال تشت می گشت.

- کجا گذاشتم این لا مصّبو؟

شبنم برای لحظه ای حس کرد تمام ترس و وحشت آن یک هفته توی سرش جمع شده. اتاق داشت مقابل چشمهایش می چرخید. با بی حالی داشت رفت و آمدهای تند و تیز فریبا خانوم را تعقیب می کرد.

- فریبا خانوم خیلی درد داره؟

فریبا خانوم تشت بزرگ پلاستیکی را به وسط اتاق پرت کرد و در حالی که ظرف آب جوش را از روی میز بر         می داشت آدامس گنده ی گوشه ی لبش را باد کرد و گفت : خو مونده مایه ات چقدر باشه! هر چی کرمَت بیشتر باشد دردش کمتره! بعد خمیازه ای کشید و با بی حالی به طرف شبنم آمد.

- هر چقدر بخوای بهت میدم فقط زودتر خلاصم کن! راستی فریبا خانوم کارتو که تموم می کنی وسایلاتو ضد عفونی        می کنی دیگه؟ نمیزاری که اون طوری بمونن؟

فریبا خانوم یک بادکنک دیگر از توی دهانش باد کرد و در حالی که به پشت شبنم می زد گفت : خیالت راحت ایکی ثانیه توله ات رو می کشم بیرون! تازه خانومی اینجا همه چی تمیس تمیس!

راستی نگفتی چه مرگته؟ نمی خوای یا شوهرت نمی خوادش؟ با شنیدن این حرف بلافاصله صورت حامد توی ذهن شبنم مجسم شد و صدای نق زدن بچه باز هم توی گوشش پیچید.

ناخودآگاه یاد اتاق اسباب بازی افتاد که حامد از دو ماه پیش داشت ترتیبش را می داد. سرش را به دیوار تکیه داد         و چشمهایش را بست.

- نه! هیچ کدوممون نمی خوایمش!

فریب خانوم به شبنم نزدیکتر شد بوی عرق تنش زیر بینی شبنم پیچید. حالت تهوع بار دیگر به سراغش آمد.

- آروم دراز بکش!

شبنم حس کردی دردی از مهره ی پشتش دور کمرش پیچ خورد و تاگردنش ادامه یافت. صدای نق زدن بچه هنوز روی مغزش دور می زد.

عروسک نخی را توی بغلش بیشتر فشار داد و سرش را روی بالش کوچک و تمیز روی تخت گذاشت.

- چرا بهش نمیگی؟ دیوونه فردا پس فردا که خودش می فهمه اون وقت خجالتش واسه تو می مونه!

- خفه شو بی شعور؟ چرا واسه من؟ من چه می دونستم اون لعنتی کثیفه!

نسترن پشتش را به شبنم کرد و در حالی که داشت کاغذ مچاله ی آزمایش را لای انگشتش هایش له می کرد دستش را روی پیشانی اش گذاشت و لب پایینش را گاز گرفت. اشک از توی چشمهای شبنم سر خورد و لای موهای عروسک

عروسک نخی گم شد.

- چقدر بهت گفتم شبو نمون! پاشو برو خونتون! گفتی نه! صبح میرم. اگه به حرفم گوش داده بودی ... شبنم همان طور که سرش را به عروسک فشار می داد نگاهی به ساعت انداخت.

- نسترن! الان میاد. پاشو برو خونتون. قضیه رو که بفهمه پدر همه تون رو در میاره! اون کاغذ لعنتی رم بدش من! کاغذ را از دست نسترن قاپید. نسترن برگشت دست روی چشمهایش کشید و با صدایی که نمی دانست چرا می لرزد گفت : شبنم جون چرا خودتو اینقدر زود باختی؟ بابا حالا شاید اشتباهی شده! به خدا این دکترا فقط بلدن خالی ببندن! الکی پیاز داغ قضیه رو بیشتر می کنن و اسم مرضای عجیب غریبو میارن تا ته دل ماهارو خالی کنن! مگه نه؟

شبنم سرش را به طرفی برگرداند حس کرد بغض توی گلویش دارد خفه اش می کند داد زد :

دِ خاموش کن اون سیگار لعنتی رو!

نسترن فوراً سیگار را توی جاسیگاری له کرد و کنار شبنم نشست. نمی دانست چرا هنوز آنجاست.

- نسترن گرممه! دارم می سوزم!

نسترن با دستپاچگی از جا بلند شد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : قربونت برم بازم برای یخ بیارم؟ این را که گفت از اتاق بیرون رفت.

شبنم دستی روی برجستگی شکمش کشید. بعد فوراً کاغذ مچاله شده ی توی دستش را توی دهانش چپاند و با ولع شروع به جویدن آن کرد و صدای نسترن را از توی آشپزخانه شنید که می گفت :

همه اش تقصیر اون تیغ لعنتیه! کاش اصلاً بهش دس ... چقدر بهت گفتم برگرد خونتون!

صدای زنگ در توی فضای تاریک سالن پیچید. لیوان یخ از توی دستهای نسترن سرخورد و روی کاشی های کف آشپزخانه شکست.

- شبنم تو رو خدا جلو حامد تابلو نکن! امشبو دندون رو جیگر بذار! به خدا بفهمه پس می افته!

شبنم از جا بلند شد. کاغذ توی دهانش را قورت داد و در اتاق را بست و قفل کرد.

- بهش بگو شبنم خوابه! نمی خوام چشم تو چشاش بیفته! ای کاش می مردم!!

دیگر هیچ قدرت و توانی توی پاهایش باقی نمانده بود. پول را که به فریبا داد بدون اینکه حتی توی صورتش نگاه کند از اتاق بیرون زده بود و موقع رفتن صدای فریبا خانوم را شنیده بود در حالی که دستهایش را روی دامنش می کشید گفت : قربون دستت! دیدی اصلاً دردی نداشت. نگران توله ات هم نباش خودم چالش می کنم!

از کنارباغچه ی حیاط کثیف فریبا خانم که داشت رد می شد با خودش فکر کرد چند از آن توله های معصوم زیر خاک باغچه ی حیاطش دفن شده اند؟!!

هوا داشت تاریکتر می شد. پای راستش بی حس شده بود. قدم هایش کشدار و بی رمق بود. اشک توی صورتش را پاک کرد. چراغ مغازه ها کم کم داشت خاموش می شد. با خودش گفت : حامد بیچاره الان گشنشه.

با یادآوری حامد پشتش تیر کشید و به سرعت قدم هایش را اضافه کرد. خودش را که پیدا کرد جلوی مغازه ی اسباب بازی فروشی ایستاده بود و با منگی داشت چرخش نور پشت ویترین را تماشا می کرد. یکی یکی به چشمهای ریز         و درشت و رنگی عروسکهای زشت و زیبا خیره شد.ناخودآگاه دستش روی شکمش رفت. دیگر برجسته نبود. چشمش به اتومبیل قرمز رنگ کوچک افتاد. سرش را به شیشه ی مغازه چسباند حامد گفته بود : اتاق جوجه تقریباً همه چیز داره! جز اون ماشین قرمزای کوچیک که بوق هم دارن یادم بنداز یکی از اونام براش بخرم!!! 


What do you do for a sore Achilles tendon?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:34 ق.ظ
Link exchange is nothing else however it is just placing the other person's webpage
link on your page at appropriate place and other person will
also do similar for you.
chaturbatefreetokenshack.com
سه شنبه 14 شهریور 1396 05:58 ق.ظ
Heya! I know this is kind of off-topic however
I had to ask. Does managing a well-established
blog such as yours require a large amount of work? I'm completely
new to writing a blog but I do write in my diary on a daily basis.
I'd like to start a blog so I will be able to share my personal experience and views online.
Please let me know if you have any recommendations or tips for new aspiring bloggers.
Appreciate it!
What do you do for a sore Achilles tendon?
چهارشنبه 8 شهریور 1396 07:23 ق.ظ
I am in fact grateful to the owner of this site who has shared this impressive paragraph at at this place.
lianaryen.soup.io
دوشنبه 9 مرداد 1396 10:50 ب.ظ
Have you ever considered publishing an ebook or guest authoring on other blogs?
I have a blog based upon on the same topics you discuss
and would love to have you share some stories/information. I know my viewers would enjoy your work.
If you're even remotely interested, feel free to send me an e-mail.
anonymous std testing
دوشنبه 5 تیر 1396 06:50 ق.ظ
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که صدایی
دلنشین ابتدا آیا نه حل و فصل بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی درون پاراگراف شما قادر به من مؤمن متاسفانه فقط برای while.
من با این حال کردم مشکل خود را با فراز در مفروضات و
یک ممکن است را خوب به پر کسانی که معافیت.
در صورتی که شما در واقع که می توانید انجام من را
قطعا بود در گم.
https://jaymieknezevic.wordpress.com/category/severs-disease/
یکشنبه 4 تیر 1396 09:44 ق.ظ
Hey there, You've done an excellent job. I will certainly digg it and personally recommend to my friends.

I am confident they will be benefited from this web site.
lottelette.hatenablog.com
چهارشنبه 3 خرداد 1396 08:11 ب.ظ
An interesting discussion is definitely worth comment.
There's no doubt that that you should publish more
on this subject matter, it may not be a taboo subject but usually folks don't
talk about these subjects. To the next! Kind regards!!
Beth
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:17 ق.ظ
Quality content is the key to be a focus for the users to pay a quick visit the site, that's what this web page is providing.
saeed
سه شنبه 23 تیر 1388 09:44 ب.ظ
سلام . داستانتو خوندم . جالب بود ولی بازم میگم سعی کن از این فضا خارج بشی . گیر کردن تو یه فضا ذهن آدمو نسبت به فضاهای دیگه کور میکنه . موفق باشی .

سعید معتمدی
داود خدایی
سه شنبه 24 دی 1387 02:17 ق.ظ
سلام

داستان خوبی است و جز این هم از فاطمه انتظار نمی‌رود. امیدوارم همه‌ی ما، شناخت كافی، از راهی كه انتخاب كرده‌ایم، داشته باشیم و از فرصت‌های موجود (مثل همین سایت) بهتر استفاده كنیم و به هم كمك كنیم تا با سرعت بیشتری به جلو برویم. چرا كه هنوز به قسمت‌های پرپیچ و خم زندگی نرسیده‌ایم.
saba talebi
جمعه 20 دی 1387 09:32 ب.ظ
www.sibe-sorkhe-zakhmi.blogfa.com
لحظه ای از سه شنبه ها (امیر مغانی)
جمعه 13 دی 1387 06:41 ب.ظ
با زخم چه طعنـه‏ها به شمشیر زدى

مردانــه بـه قلـب آن همه تیر زدى

بر هر چه کــه هست در نمـاز آخر

یک مرتبه هفتــاد و دو تکبیـر زدى







بیــن تــو و او عشق فقــط نصــف شـده

چون موى‏به ‏موى و خط به‏خط نصف شده

شـــق‏القمرى کــــه کـرده بودى این است

ایـــن ماه که بــا تــو از وسط نصف شده




فریاد حسین را شنیدیم همه

از کوفه به سوی او دویدیم همه

رفتیم به کربلا ولی برگشتیم

از شمر امان نامه خریدیم همه

جلیل صفر بیگی

لحظه ای از سه شنبه ها(امیر مغانی)
جمعه 13 دی 1387 06:30 ب.ظ
از مکه به سمت کربلا راه افتاد
از ملک اله سوی لا راه افتاد

توحید نشد تمام الا به حسین
دنبال حسین هم خدا راه افتاد

جلیل صفر بیگی
ثمین
جمعه 13 دی 1387 01:48 ق.ظ
من ازاین سمت می بینم سواری را و اسبی را

افقها سبز در سبزند و او فانوس دردست است



سحر از گریه های روشن همسایه فهمیدم

که کاری تازه در مضمون یا قدوس در دست است



كسری
پنجشنبه 12 دی 1387 11:57 ب.ظ
این قسمت شعر مولوی جالب بود با خودم گفتم شاید شما هم خوشتون اومد.
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
كز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آنكه یافت می نشود آنم آرزوست
مینا رجب زاده
پنجشنبه 12 دی 1387 06:28 ب.ظ
سلام دوستای گل
من مثل شما نیستم دستم خالیه
اگه شعر دارین بدین من هم کامنت بزارم.
یچه به وبلاگ من هم سری بزنید. کم لطفین
امیر ناظری
چهارشنبه 11 دی 1387 07:39 ب.ظ
در راه كه می آمدم
باران گرفت
شعر هایم خیس شد
می چلانمشان
چند قطره
می چكد
تو...
عشق...
پایان.!
سعیده و سمیه
چهارشنبه 11 دی 1387 01:11 ب.ظ

فاطمه داستانت خوب بود
راستی اون روز جات خالی بود
از صالحی چه خبر؟
ممم
چهارشنبه 11 دی 1387 11:12 ق.ظ
سلام دیدم همه شاعرن گفتم ما باشیم چی میشه!مادرم سجاده پهن کرده دم صبح است طلوع فجر است کودک خانه ی ما هنوز خواب است صدایپدر او را فرا می خواند فرا خواندش برای نماز برای رازو نیاز دعوتش کردند ملاعکه برخاست و پارچه ای دولا بر سر کرده مهر مادر برداشته سجده کرده دعاکرده نماز خانده.ز.ق
كسری
سه شنبه 10 دی 1387 09:54 ب.ظ
یك شیشه گلاب آرزو خواهم كرد
از چشم تو آب آرزو خواهم كرد
(قلیان و سر سوخته اش زیبا نیست )
یك جام شراب آزرو خواهم كرد
امیر ناظری
سه شنبه 10 دی 1387 12:04 ب.ظ
" برای غزه "
تاریخ را از بر كرده ایم
اما ، بازهم ، تكرار میشود
اشكال از تاریخ نگاران نیست
ایمان!
ایمان ما با زائیده شدن به ما ارث رسیده است
ای كسانی كه ایمان آورده اید ...ایمان بیاورید

این روز ها كه طعم جمعه گرفته است
تاریخ نیز صدایش بلند شده
♫♪♫♫
می شنوید؟
صدای گریه
صدای درد
صدای غزه را؟!

(از خودم)
امیر ناظری
دوشنبه 9 دی 1387 07:35 ب.ظ
«آخرین وصیت زیتون»
زیتون
آخرین وصیتش
به كودك پابرهنه را با اعتراض پایان داد:

به گلوله بگو:
قرارمان این نبود

مسیر آهو
از خانه هیچ آدمی نمی‌گذرد

اشتباه نشانه گرفته‌ای
خانه گرگ‌ها سفید است
و
درون اتاق من همیشه تاریك

(کیوان مهرگان)
امیر ناظری
دوشنبه 9 دی 1387 07:33 ب.ظ
«برای دختر غزه»
خونابه جای شعر به کامم نشسته است
از بغض نام غزه ردیفم شکسته است
این مرزهای بسته‌ی ناکام آب و نان،
این خاک بی‌نصیب خدایا چه خسته است!

مفهوم گیج عدل به دادت نمی‌رسد
حتی خدا به گرد نگاهت نمی‌رسد
از اشک‌های چشم تو فواره ساختند
خشم سپیدرود به پایت نمی‌رسد

تقویم سرخ هشتم دی‌ماه سهم تو
حق‌السکوت غصب زمین تو سهم ما
جغرافیای مبهم چشمان قهوه‌ایت
این مرزهای شسته به کین تو سهم ما

از سال‌های صلح سگی، جنگ مانده ‌است
از ما فقط حکایت یک ننگ مانده است
با من بگو جنازه‌ی خود را چه کرده‌ای؟
وقتی فقط برای تو یک سنگ مانده‌است

جشن مسیح و وعده‌ی موسی به خون نشست
سلاخ‌خانه‌های حقوق بشر کجاست؟
آتش گرفته پیرهن بادهای شرق
"طور" و پناهگاه شب دربه‌در کجاست؟

موسی! عصای چوبی و سحرت اثر نکرد
قوم یهود خواب تو را هم ندیده‌‌اند
از خاک و خون به نام تو کاشانه ساختند
بعد تو سال‌هاست به دریا رسیده‌اند!

(فاطمه شمس)
امیر ناظری
دوشنبه 9 دی 1387 07:31 ب.ظ
ای كسانی كه ایمان آورده اید ایمان بیاورید.

سلام شروع محرم رو با عاشورایی جدید در كربلایی تازه به نام غزه تسلیت میگم. امیدوارم تو این روزهایی كه طعم جمعه گرفتن (از آسمون خون میچكه) طوری رفتار كنیم تا فردا روزی كه منجی میاد در صف مقابل نباشیم.
راستس هركی جواب این سوال من رو داره بگه ممنون میشم:
ما مثلا" مسلمونا با مسلمونایی كه تو كربلا بودن و حسین رو تنها گذاشتن چه فرقی داریم؟
زیبا
دوشنبه 9 دی 1387 01:16 ب.ظ
سلام ببخشید رک بودن دلیل بی احترامی به نوشته ی یه آدم نیست من رو نوشته ی کسی تعصب ندارم چون کسی رو تو این وبلاگ نمیشناسم اما خوبه به یه نوشته هرچند ضعیف احترام بذاریم خطاب به اون آقای محترمی که فرق داستانو کوفته تبریزیرو نمیدونن
زیبا
دوشنبه 9 دی 1387 01:12 ب.ظ
سلام خسته نباشین من با وبلاگتون خیلی اتفاقی آشنا شدم کسیرم نمیشناسم تعصبیم رو نوشته ی کسی ندارم ولی فک میکنم بهتره طرز خوب نقد کردن یه اثر حتی بد رئ هم یاد بگیریم رک بودن دلیل بی احترامی به یه نوشته نیست خطاب به اون آقایی که داستان این خانوم رو با کوفته تبریزی و فسنجون اشتباه گرفتن ببخشید منم خیلی رکم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زیبا
دوشنبه 9 دی 1387 12:52 ب.ظ
سلام من با این وبلگ خیلی اتفاقی توسط یکی از دوستام آشنا شدم خانو میرم که این داستان رو نوشتن نمیشناسم ولی فک کنم خوبه لا اقل طریقه ی نقد کردن رو یاد بگیریم رک بودن دلیل ی احترامی به یه اثر اربی نیستد این خطاب به اون آقای محترنیه که فرق داستان رو با کوفته تبریزی نمیدونن البته ببخشید منم رکم!!!!!!!!
فرهاد مكاری
یکشنبه 8 دی 1387 03:46 ب.ظ
سلام به همه دوستان گل و بلبل و شاعرم

این امتحانات هم كه نمی ذاره آدم بیاد به جلسه 3شنبه اش برسه

راستی خانم رج ... ممنون كه به وبلاگ سر میزنید
كسری
شنبه 7 دی 1387 09:51 ب.ظ
سلام
داستانتان را چند بار خواندم بسیار جالب بود مخصوصا" ضربه ی آخرش.
مینا رجب زاده
شنبه 7 دی 1387 01:19 ب.ظ
سلام دوستای عزیز و گرامی
یه سلام مخصوص هم می کنم به آقای ناشناس خوبین شما؟
ببخشید ذلم خواست فقط کامنت بزارم همین تا آقای مک .... نگه که خانم رجب زاده سر نمی زنه.
فعلاً
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها