تبلیغات
...و اینک اما - تاوان
...و اینک اما

گوشه ای خلوت برای شاعران آب و آیینه

تاوان

شنبه 14 دی 1387

مینا رجب زاده متولد 1369 تبریز در مقطع پیش دانشگاهی تحصیل می کنم.

هشت سالی می شه که می نویسم اما شعر رو شش ماهه شروع كردم. بیشتر علاقه دارم متن ادبی و یا نثر بنویسم ولی الان، هم به شعر هم به داستان کوتاه و هم به متن نوشتن علاقه پیدا كردم.از اردیبهشت ماه هم با سه شنبه ها آشنا شدم.

علاوه برسه شنبه ها عضو کانون شاعران و نویسندگان استان و عضو نخبگان کشوری دانش آموزی هستم.

**

              

تاوان

 

صندلی چوبی با یك پایه ی شكسته؛ تابلوی نقاشی.

اینان وسایل من هستند به همراه ساعت دیواری كه عقربه ها خیلی كند حركت

می كنند، درون اتاقی به قطر پنج متر در این اتاق تنهای تنها هستم،از همه چیز و همه كس بی زار شده ام. همه چیز برایم آزار دهنده است. حتّی تابلوی دیوار نیز آزارم می دهد.

به تابلو نگاه می كنم، رنجیده می شوم. تصویر زنی ست چیره دست و فالگیر،

نشسته در گوشه ی پاركی وسیع . جلوی زن گویی ازجنس شیشه و روبرویش

پسری جوان با گیسوان آشفته و ژولیده با دستانی گره خورده به هم كه گوی خواستارچیزی یست با شانه های افتاده روی زانو،سری خم شده به پایین،قرار دارد. تصویرروی گوی شیشه ای قطره اشكی زیبا از چشمان خسته و خواب ندیده ی پسربیرون آورده وآنرا سواربرموج های گونه اش كرده وآن جاریست به كجا؟!

ازعكس روی گوی چیزی معلوم نیست این حقه ی زن فالگیراست كه من و تو

نتوانیم آن را ببینیم و در ذهن پسر جاخوش كرده است كه پسر به خاطر او و حرف هایش اشك می ریزد. اما ...

لحظه ی دلخراشی یست روی صندلی چوبی مینشینم بلافاصله به زمین میخورم.

كاش چسب چوب و قطعه چوبی داشتم تا می توانستم پایه ی صندلی چوبی را تعمیركنم و روی آن بنشینم و دستانم را به بالای سرم پرواز دهم. آه آن لحظه كجاست ...

به دیوار تكیه می دهم در ذهن و خیال خود به او می اندیشم. می اندیشم كه بااوچه هاكردم و او با من چه كرد. من او را آزردم. مثل كنون كه من آزرده شده ام. اومی توانست همان روز ها اعتراض كند ولی كوچكترین شكوه ای نكرد. همیشه حق را به من می داد، من با اومثل برده ای كه سال هاست به خانه ام آورده ام رفتارمی كردم، از یاد برده بودم كه او نیز مانند خودم یك انسان است.

یاد آن روزها دلم را آزرده خاطر می كند. كاش می توانستم آن روزها را تلافی كنم و از او دلجویی؛ طلب بخشش و ...

اما چه كنم كه در این چهار دیواری اسیر و زندانی شده ام كدام چهار دیواری،

اینجا كه گوشه ای ندارد تا بشمارم چند دیوار دارد. وقتی در اتاق قدم می زنم سرم گیج می رود. در ِ اتاق همیشه به رویم بسته است. كاش معجزه ای   می شد و كسی در را برایم باز می كرد و من مثل قناری توی قفس از قفس پرواز می كردم و به اوج  آسمان می رفتم. آه چه اشتباهی من كلاغ بدتركیب هم نیستم چه رسد به قناری خوش آواز. خنده ام می گیرد.

ساعت، زمان را برایم نشان می دهد ولی بعد از گذشت یك عمر كه دوباره نگاهش می كنم می بینم فقط چند دقیقه گذشته است. حرصم می گیرد. كمی بد و بی راه به ساعت، به این دیوار، به او و در آخر به خود می گویم.

دیوانه شده ام، این تعصب مزخرف و افراطی كار دست خودم داد.

من به او مشكوك نبودم بلكه به خودم مشكوك بودم و تلافی آنچه در كودكی دیده بودمرا بر سر او خالی كردم.

از این زندگی خسته شده ام اما از مرگ می ترسم از مرگ، ازخدا واز قیامتش، همیشه به این فكر میكنم كه اگر بمیرم وخدا نبخشدم چه برسرم خواهدآمد...

فكركردن به مرگ برایم زجرآوراست دوباره به عكس روی دیوارخیره میشوم.

خودم را به جای زن میگذارم واوراچون پسرجوان فریب خورده روبروی خود

می یابم.آه سردی بر لبانم جاری می شود. من نیز با حرف های رنگین و وعده ها ی دروغین او را فریب داده بودم و اواز روی ساده لوح بودن و كمی ازروی احمقی و نادانی فریب وعده های مرا می خورد.

روی صندلی مینشینم و دوباره به زمین می خورم، بلند می شوم وپایه ی دیگر

صندلی را من می شكنم. حال اصلاً نمی توان روی آن نشست.

درست است من اوراآزردم. اورادیوانه كرده بودم و هم اكنون من دیوانه شده ام

اما دلیلی برای اینكه چرادر این اتاق محبوس شده ام رانمی یابم؟ چرا اومی خواهد مرا از دیوانگی به جنون برساند؟. چرا او مرا با این وسایل اندك تنها گذاشته؟. شاید می خواهد مرا به گذشته ام برگرداند. شاید می خواهد مرا ...

اگراین اتاق گردپنجره یا دریچه ای كوچك داشت می توانستم از تنهای در این اتاق فرار كنم. اما از آن خبری نبود. تنفسم مشكل پیدا كرده بود. نمی دانم چه مدتی یست كه اینجایم.چون از روز و شب خبرندارم، همین را میدانم كه وقتی مرا به اینجاآورد؛ پانزدهم فروردین ماه بود. وقتی به ساعت می نگرم دستانم را مشت كرده و می خواهم محكم به ساعت بزنم تا به من حرص كمتری بدهد اما تنها دلخوشی من به ساعت است وقتی كه به عقربه ها مینگرم كه آرام آرام حركت می كنند خوشحال می شوم كه زنده هستم و به زندگی ادامه می دهم. اما تا كی این اتاق، این نقاشی و این زجر را تحمل كنم.

از شدت عصبانیت صندلی را برمیدارم ومحكم به دیوار می كوبم از وسط نصف

می شود از درون آن یك تیغ كوچك به بیرون پرتاب میشود. نگاهش می كنم تازه واردی به زندگی ام پا گذاشته است اما فرقی به حال من نمی كند. مثل انسان های محروم نگاهش می كنم وقتی از او سیر می شوم آن را به طرف چپم پرتاب می كنم.

بلند میشوم، آرام آرام و آهسته آهسته قدم می زنم. چند مشتی به در می كوبم و دادو فریاد به راه می اندازم، كمی به آن طرفی دشنام می گویم اما كسی از پشت درجواب گوی من نیست. حوصله ام سررفته. كاش رمان مورد علاقه ام اینجا بودو می توانستم آن را دوباره بخوانم اما آرزوی محال.

آرزو كدام آرزو؟ من تا مدتی دیگر كه معلوم نیست چقدر باشد دو ساعت، ده

ساعت، صد ساعت بالاخره كه تنفس كم می آورم و خواهم مرد. اما با این ساعت های محدود كه تمام می شود جه كنم؟

خسته شده ام. من او را بیمار كردم حقش نبود. او از منِ بیمار مراقبت میكرد و

وقتی من رو به بهبودی نهادم بیماریم به اوسرایت كرد. من به جای پاداش به او

عذاب هدیه دادم.مثل اینكه حاكمیت دنیا در دستان شیطان افتاده،جواب خوبی را بابدی می دادم.

قدم زنان با خود كلنجار میرفتم كه زیرپایم چیزی به صدا درآمد پایم رابه كنار

بردم، تیغ را دیدم، برداشتم و با آن روی بدنم طراحی کردم.

فصل

وداع سرنوشت و وداع زندگی

یاد جمله ی او افتادم: خود كرده را تدبیر نیست.

آری،خودم كردم كه لعنت بر خودم باد.!


absurdfondness143.jimdo.com
سه شنبه 2 خرداد 1396 10:08 ب.ظ
Howdy I am so thrilled I found your web site, I really
found you by error, while I was searching on Bing for something else, Nonetheless I am here now
and would just like to say many thanks for a tremendous post and a all round thrilling blog (I also love the theme/design), I don't have time to look over it all at the minute but I
have saved it and also added your RSS feeds, so when I have time
I will be back to read a lot more, Please do keep up the fantastic job.
saba
جمعه 22 خرداد 1388 12:44 ق.ظ
salam.bazam man farsim tamun shodhala mohem nis... matlabeto shenide budam o khundam
dar moredesh bahs karde budim pas dige tekrar nemikonam,khub bud
RAEF
پنجشنبه 3 بهمن 1387 12:03 ق.ظ
ممنون
مینا رجب زاده
سه شنبه 24 دی 1387 12:51 ب.ظ
سلام, خوبین؟. چه خبرا ز دوستای سه شنبه ای؟.
دوست داشتم به در سه شنبه ها رو یه تگی بزنم واسه همین مزاحم اوقات شریفش شدم!.
شاعر حسین منزوی می گه:
سنتوری
زیرپا
می گذارم
تا برای تو
از رف
پایین آرم
قدیمی ترین ترانه ای را که
گلوی انسانی
خوانده است
***
نخستین شاعر
نخستین آهش را
برای تو کشید
و انسان غار نشین
نخستین گل را
به دیوار
با شرم گونه های تو
تصویر کرد
از عشق زاده شدی
در خویش قد کشیدی
با مرگ بالیدی
میان مثلث استادی
در نقطه ی تلاقی خطوطی
که از زوایای حقیقت
به هم رسیده اند
***
ترا چه بنامم؟
تا دریچه
رو به باغی بگشاید
که صدای پرپر شدنش
به زمزمه های تو
در عصر های دلتنگی
می ماند
نامت، رازی است
که سنگ را به نسیم
نسیم را به توفان
بدل می کند
و آتش
در گلستان ابراهیم
می افکند
***
مرا
زهره ی آن نیست
که نامت را
به زبان آرم
در تو می نگرم و
می میرم

saba talebi
جمعه 20 دی 1387 09:30 ب.ظ
www.sibe-sorkhe-zakhmi.blogfa.com
ثمین
پنجشنبه 19 دی 1387 12:26 ق.ظ
پشت كاجستان ، برف.
برف، یك دسته كلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب.
شاخ پیچك و رسیدن، و حیاط.

من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشك.

یك نفر دلتنگ است.
یك نفر می بافد.
یك نفر می شمرد.
یك نفر می خواند.

زندگی یعنی : یك سار پرید.
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها كم نیست : مثلا این خورشید،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

یك نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،
برف بر دوش سكوت
و زمان بر روی ستون فقرات گل یاس.


(سهراب سپهری )

داستان زیبایی بود خانم رجب زاده
موفق باشید...
فرهاد مكاری
چهارشنبه 18 دی 1387 11:00 ب.ظ

سلام به همه دوستان عزیزم

امشب شام غریبان آقا امم حسینه ...

خانم رجب زاده عزیز : داستانتون رو خوندم . دوست دارم نظراتم رو حضوری به خودتون بگم . نمی خوام اینجا نقد بنویسم.

فقط اینو میگم كه خیلی بخونید ... و این كه اینطور علاقه دارین واقعا قابل تحسینه. ان شالاه كه روز به روز تجربه های با ارزشتری كسب كنید و روزی یك نویسنده كامل بشید
كسری
دوشنبه 16 دی 1387 11:48 ب.ظ
به من نچسبید،ولی دست شما درد نكنه
مهدی بهاری
دوشنبه 16 دی 1387 09:09 ب.ظ
سلام سه شنبه ای های گل و بلبل و...
خیلی خوشحال شدم امروز دوباره دیدمتون
وبلاگ جالبی دارین
امیر ناظری
دوشنبه 16 دی 1387 07:46 ب.ظ
سلام میبینم كه كم پیدا شدم!
كسی هم كه نی یه خبری از ما بگیره
اما دسته مسئولا درد نكنه خیلی فعال شدن! خدارو شكر كه اینجا تونستیم یه كم مسئولارو تحریك كنیم (دونقطه دی)
خانم رجبزاده دست شما هم ندرده جالب بود
سمیه یدائی
دوشنبه 16 دی 1387 11:53 ق.ظ
مینا داستانتو خوندم خوب بود ولی یه جا اشكال داشت مگه اتاق گرده ؟[سوال
tabrizca
شنبه 14 دی 1387 05:10 ب.ظ
شمعی برای کودکان غزه به یاد سرباز کوچک حسین(ع) دوشنبه 16/10ساعت30/16 عمارت شهرداری تبریز

http://tabrizca.ir/news/n/n_220.asp
لحظه ای از سه شنبه ها(امیر مغانی)
شنبه 14 دی 1387 12:54 ب.ظ
بچه ها یه شعر از رسول یونان خوندم خیلی خیلی زیباست
ببینین


تو ماه را

بیشتر از همه دوست می داشتی

و حالا ماه هر شب

تو را به یاد من می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این ماه

با هیچ دستمالی

از پنجره ها پاک نمی شود *

لحظه ای از سه شنبه ها(امیر مغانی)
شنبه 14 دی 1387 11:52 ق.ظ
سلام
من به عنوان اولین نفر اعتراف می كنم...

خانم رجب زاده متن رو خوندم
جالبه ولی فكر كنم به یه ویرایش اساسی نیاز داره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها